من چه بي شرمم
اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود،چون كو
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:16  توسط ........... |
. شهر من اینجا نیست ! اینجا… آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد! شهر من اینجا نیست! اینجا… همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! شهر من اینجا نیست! اینجا… سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند! من به دنبال دیارم هستم, شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است! + شهر من اینجا نیست،شهر من پشت نفسهای "تو" زندانیست
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
★*☆♡*. ★*☆♡*(..')/♥ ♥('..).♥/. = .█/._| |_ ♥ _| |_,•’``’•,•’``’•,.’•,`’•,*,•’`,•’....`’•,,•’`من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهیکه بلغزد بر من , من خودم هستم و یک حس غریبکه به صد عشق و هوس می ارزددلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب!!!ف
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
★*☆♡*. ★*☆♡*(..')/♥ ♥('..).♥/. = .█/._| |_ ♥ _| |_,•’``’•,•’``’•,.’•,`’•,*,•’`,•’....`’•,,•’`من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهیکه بلغزد بر من , من خودم هستم و یک حس غریبکه به صد عشق و هوس می ارزددلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب!!!ف
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
زیرِ پنجرهء اتاقَم "مرا ببوس" را میخواند ، آوازخوانِ کوچههای شبمیبوسمَت و طرحِ لبهایم میماند روی غبارِ سردِ شیشه !زیرِ پنجرهء اتاقَم "مرا ببوس" را میخواند ، آوازخوانِ کوچههای شبمیبوسمَت و طرحِ لبهایم میماند روی غبارِ سردِ شی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
هرچه دوستش به او گفت :غلامرضا خم شو ، فایده ای نداشتبعد از مراسم ازش پرسیدن ، چرا خم نشدیبرایت دردسر میشود ، او شاه مملکت استگفت هر که میخواهد باشد :تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
ناامید نشسته ام
خاطراتت را مرورمیکنم
خط به خط
لحظه به لحظه
گویی که روبه رویم نشسته ای
لبخند میزنی
پنهان می کنم از چشم هایت
دلتنگی را
راز ها را
راستی می دانی؟
انتظار کشنده است
مثل مرور هر لحظه ی خاطرات تو
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
من چه بي شرمم
اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود،چون كو
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:16  توسط ........... |
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی
بعد ميگن نيستى! ساكتى!
سرد شدى! حرف نميزنى!
مثل قبل نيستی..
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:49  توسط ........... |
برچسب:
نویسنده: ایلیا محبی